
هر ترم، در نخستین کلاس درس ژئوپلیتیک، با دانشجویانم به گفتوگو درباره اینکه چگونه عناصر گوناگون جغرافیایی بر سیاست خارجی کشورها تاثیر می گذارند و دانشی با نام «ژئوپلیتیک» را برمیسازند، میپردازیم. ما از برشمردن عناصر جغرافیای طبیعی شروع می کنیم و به عناصر جغرافیای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و نظامی می رسیم. سپس شروع می کنیم از اواخر سده نوزدهم میلادی تا امروز، مهمترین نظریه های ژئوپلیتیک را هر هفته با هم بررسی می کنیم و می بینیم که تاثیر هر یک از عوامل جغرافیایی، بر سیاست خارجی کشورهای منطقه ای که ما مطالعه می کنیم، یعنی حوزه فرهنگی نوروز، چه بوده است. دانشجویان در طول ترم معمولا دیدگاه شان درباره مهمترین عامل جغرافیایی که بر سیاست خارجی کشورها تاثیرگذار است را بازگو می کنند.
گاه می گویند دسترسی به دریاها و آبهای آزاد خیلی مهم است یا می گویند دسترسی قدرت های بزرگ به سرزمین های پهناور و اداره راه های بازارگانی اهمیت دارد. پس از آن می گویند برای آنکه بتوان در سیاست خارجی دست بالا را داشت، باید هم به زمین و هم به دریا دسترسی کافی داشت. باز می گویند منابع طبیعی مهم اند؛ به ویژه انرژی های فسیلی و هفته بعد می گویند میزان دسترسی به منابع آبی اهمیت دارد و به ویژه درباره رودخانه های فرا ـ مرزی، بالادست یا پایین دست بودن یک کشور، در شکل دادن به روابط آن با دیگر کشورها مهم است. آنها گاه می گویند کوچکی یا بزرگی یک کشور و همسایگانش، تاثیر زیادی بر سیاست خارجی آن کشور می تواند داشته باشد و گاه فراتر رفته، توانایی های تکنولوژیک برای برتری هوایی را در شکل دهی به ژئوپلیتیک نوین موثر می دانند و حالا کم کم پای هوش مصنوعی را هم دارند به ژئوپلیتیک می کشانند.
مدتیست به این می اندیشم که یکی از عناصر مهم جغرافیایی که می تواند بر سیاست خارجی تاثیر بگذارد و در نظریه های ژئوپلیتیک کمتر به آن پرداخته شده، عنصری به نام «مردم» است. اگرچه آلفرد ماهان در شش عنصر اصلی که در مطالعه ژئوپلیتیک یک کشور باید مدنظر قرار گیرند، به «ویژگی های مردم» نیز اشاره می کند، اما از دید او، همچنان برتری دریایی است که یک کشور را به جایگاه ابرقدرتی در جهان می رساند. مکیندر و اسپایکمن هم که مهمترین نظریه پردازان ژئوپلیتیک در نیمه نخست سده بیستم بودند، قدرت زمینی بودن و دسترسی به منابع معدنی و نیز کنترل همزمان راه های دریایی و زمینی را بیش از هر چیز در نوشته هایشان بها داده اند. آلمانی ها هم که بحث جغرافیای انسانی را باز کردند و برتری نژادی و تاثیر آن بر روابط میان کشورها را مطرح کردند، نقشی به مردم در بازی میان سردمداران ندادند.
در سده بیست و یکم نیز، چه بازی بزرگ نوین برژینسکی که بازگشت به سده نوزدهم و تاکید دوباره بر اهمیت کنترل سرزمین ها و منابع بود، چه اوراسیاگرایی دوگین که انگار ادامه ایده هانتینگتون با رویکردی روسی است و چه ابتکار کمربند و راه چین که بیصدا اولویت را به جغرافیای اقتصادی داده و کار خود را پیش می برد، هیچ کدام به نقش و جایگاه «مردم» در شکل دادن به سیاست خارجی یک کشور نپرداخته اند. اما در مطالعه تاثیر عوامل طبیعی بر سیاست خارجی، باید پرسید که این کوه ها و رودها و دریاها و منابع طبیعی و زمین های کشاورزی، بدون مردم به چه کار می آیند؟
*استادیار دانشگاه علامه طباطبائی
منبع: آرمان امروز