
نشان تجارت - هدی کاشانیان: در هر سازمانی، جریان ارتباطات، تفاوت دیدگاهها و متنوع بودن شخصیتها میتواند باعث شکلگیری اختلافاتی شود که اگر در زمان مناسب و با روشهای مناسب مدیریت نشوند، به تعارض تبدیل میشوند. پرداختن به این چالشها نه تنها راندمان کاری را تحت تأثیر قرار میدهد، بلکه سلامت روانی محیط کار را نیز دگرگون میکند. مدیریت هوشمندانه تعارض، بیش از آنکه نشاندهنده ضعف باشد، گواهی بر بالغبودن ساختار سازمانی و بلوغ رهبری است. در ادامه، شش راهکار اثربخش برای حل تعارض در محیط کار مطرح میشود که هر یک بر اساس اصول روانشناسی سازمانی و تجربههای عملیاتی طراحی شدهاند.
۱. گفتوگوی سازنده و گوشدادن فعال
اولین و مهمترین رکن حل هرگونه تعارض، ایجاد زمینهای برای گفتوگوی آزاد و بدون قضاوت است. این گفتوگوها باید در فضایی آرام، دور از حضور ذینفعان غیرضروری و با زمانبندی دقیق انجام گیرد. گوشدادن فعال به معنای تمرکز کامل بر سخنان طرف مقابل، پرهیز از واسازی و تفسیرهای پیشداورانه و بازگویی مجدد محتوای گفتهشده با واژههای خود گوینده است. تجربه نشان داده که بیش از پنجاه درصد اختلافات، تنها با بیان صریح و گوش دادن واقعی، بهخوبی کاهش مییابند. این روش به خصوص در پروژههای تیمی، همکاری بینبخشی و تعامل با مشتریان داخلی مؤثر است.
• تمرکز بر خود گوینده نه طرف مقابل
• پرهیز از استفاده از جملات کلیشهای مانند «همه اینطور فکر میکنند»
• سؤالات باز برای رفع ابهام
• اجتناب از قطع کردن سخن دیگران
در مواجهه با تعارضاتی که طرفین بهتنهایی نمیتوانند به سازشی دست یابند، حضور یک میانجی حرفهای و بیطرف میتواند چرخشی کلیدی در فرایند حل اختلاف ایجاد کند. این فرد نه بهدنبال قضاوت، بلکه برای تسهیل گفتوگو و هدایت طرفین به سوی راهحلی مشترک فعالیت میکند. ویژگیهایی، چون بیطرفی کامل، مهارت در گوشدادن فعال، توانایی درک نیازهای پنهان و رعایت اصول اخلاقی، این نقش را از سایر اشکال مداخله متمایز میسازد. میانجیگری موفق، فضایی امن میآفریند که در آن افراد بدون ترس از تبعات، دیدگاه خود را بیان کنند و در نهایت، نه یک طرف را پیروز، بلکه رابطه را تقویت کنند.
تعریف مجدد هدف و سازگاری در اولویتها به معنای بازنگری مشترک در مقصد نهایی فعالیتهاست، نه صرفاً تأکید بر روش یا مسیر رسیدن به آن. بسیاری از تنشها زمانی پدیدار میشوند که افراد یا تیمها، با وجود تمایل به موفقیت، تصور متفاوتی از معیارهای آن موفقیت دارند. با بازگویی شفاف اهداف بلندمدت سازمان، تعریف موفقیت در پروژههای کوتاهمدت و همسویی معیارهای ارزیابی، ذهنها از دام جزییات تنگنظرانه خارج شده و گرایش به همکاری جایگزین رقابت بیهدف میشود. این راهکار نهتنها اختلافات را کاهش میدهد، بلکه تصمیمگیریهای بعدی را با ثبات بیشتری همراه میسازد.
کاربرد روشهای ساختاریافته در تصمیمگیری، تبدیل اختلاف به محاسبهای شفاف و قابل دفاع میکند. زمانی که دو دیدگاه متضاد در مورد راهحلی عملیاتی وجود داشته باشد، استناد به چارچوبهایی مانند تحلیل هزینه - فایده، روش دلفی یا تصمیمگیری چندمعیاره، جایگزین قضاوتهای ذهنی میشود.
این روشها با تعریف شاخصهای عینی و وزندهی شفاف، امکان مقایسه منصفانه را فراهم میآورند. تصمیم نهایی دیگر محصول مذاکره صرف نیست، بلکه نتیجهای است که توسط داده و منطق پشتیبانی میشود. این رویکرد، نه تنها بار عاطفی تعارض را کاهش میدهد، بلکه پذیرش نتیجه را در میان ذینفعان تسهیل میکند.
فرهنگسازی برای پذیرش اختلاف بهمعنای جایگزینی نگرش «درگیری = شکست» با «درگیری = فرصت بازنگری و نوآوری» است. در چنین محیطی، اختلاف نظر نه تنها مجاز است، بلکه بهعنوان نشانهای از تعهد فکری و علاقه به بهبود مستمر تلقی میشود. این تحول فرهنگی مستلزم الگوسازی از سوی رهبران، ایجاد فضایی امن برای بیان صریح دیدگاهها و جایزهدهی ضمنی به نقد سازنده است. سازمانهایی که این رویکرد را در قالب آموزشهای مداوم، ساختارهای مشارکتی و بازنگریهای شفاف تثبیت میکنند، نه تنها از بروز تنشهای پنهان جلوگیری کرده، بلکه خلاقیت، انطباقپذیری و تعهد داخلی را تقویت میکنند.
پایان یک اختلاف، آغاز یک فرصت برای یادگیری است. بدون بازنگری سیستماتیک، همان تعارض ممکن است با شکل دیگری تکرار شود. در این مرحله، باید سؤالاتی مانند «چه عواملی منجر به تشدید شرایط شدند؟»، «کدام مداخلات مؤثرتر بودند؟»، «چه تغییرات ساختاری میتواند از بازگشت آن جلوگیری کند؟» مطرح شوند. این ارزیابی نباید جنبه سرزنش را داشته باشد، بلکه راهی برای تقویت سیستمهای پیشگیرانه است. بسیاری از سازمانهای موفق، این بازنگری را بهعنوان بخشی از جلسات پسازپروژه یا بررسیهای فصلی عملکرد ثبت کردهاند.