
نشان تجارت - هدی کاشانیان: هر بار که در روابط خارجی ایران تحولی رخ میدهد، دو روایت موازی و همزمان شکل میگیرد. یکی میگوید این توافق نقطه عطف است و دیگری میپرسد این نقطه عطف به کجا ختم میشود. این جنگ روایتها فقط یک بحث رسانهای نیست؛ خودش یک نیروی اقتصادی است که انتظارات را شکل میدهد، رفتار بازیگران را تغییر میدهد و در نهایت روی قیمتها، نرخ ارز و سفره مردم اثر میگذارد. پرسش اصلی این است که اقتصاد توافق چه مسیری را طی میکند تا به زندگی روزمره مردم برسد و چرا این مسیر اغلب طولانیتر و پیچیدهتر از آن چیزی است که روایتهای رسمی نشان میدهند.
روایت سیاسی از هر توافق دیپلماتیک با واژههایی مانند پیروزی، گشایش و فرصت تاریخی شروع میشود. این روایت منطق خاص خودش را دارد: توافق تحریمها را کاهش میدهد، صادرات نفت بالا میرود، درآمد ارزی افزایش مییابد و اقتصاد نفس میکشد. روایت اقتصادی اما از همان ابتدا محتاطتر است. این روایت نه توافق را رد میکند و نه منکر اثرات مثبت احتمالی آن میشود، بلکه میپرسد این اثرات از کدام مسیر، با چه سرعتی و از فیلتر کدام ساختارها عبور میکنند تا به سفره مردم برسند.
تجربه برجام در سالهای ۱۳۹۴ تا ۱۳۹۶ این تضاد را بهروشنی نشان داد. در آن دوره، صادرات نفت ایران از حدود یک میلیون بشکه در روز به بیش از ۲.۵ میلیون بشکه رسید، درآمد ارزی کشور افزایش قابل توجهی یافت و نرخ رشد اقتصادی در سال ۱۳۹۵ به حدود ۱۲ درصد رسید. با این حال نرخ تورم در همان سالها در بازه ۸ تا ۱۲ درصد باقی ماند و قدرت خرید بخش زیادی از خانوارها بهبود ملموسی نیافت.

فاصله میان توافق دیپلماتیک و اثر آن بر قدرت خرید خانوار، یک فاصله ساده نیست. این مسیر از زنجیرهای از حلقههای بههمپیوسته عبور میکند: توافق، کاهش تحریم، افزایش صادرات نفت، ورود درآمد ارزی، کاهش نرخ ارز، افزایش واردات، افزایش عرضه کالا، و در نهایت تعدیل قیمت در سطح خردهفروشی. هر حلقه از این زنجیره زمان، شرط و بازیگر خاص خودش را دارد.
بر اساس دادههای مرکز آمار ایران، در دوره اوج برجام یعنی سال ۱۳۹۵، شاخص قیمت مصرفکننده در گروه خوراکیها کاهش محسوسی نداشت، در حالی که ارزش ریال در برابر دلار در آن سال نسبتاً پایدار مانده بود. این شکاف نشان میدهد حتی وقتی متغیرهای کلان بهبود مییابند، مکانیسم انتقال به سطح زندگی مردم با تأخیر و با اصطکاک همراه است.
روایت رسمی از اقتصاد توافق معمولاً بر چند شاخص کلان تمرکز میکند: کاهش نرخ ارز، کنترل نسبی تورم و افزایش واردات کالاهای اساسی. این شاخصها واقعی هستند و اهمیت دارند. اما روایت رسمی معمولاً در حاشیه نگه میدارد که ناترازی بودجه همچنان پابرجاست. کسری بودجه دولت در سالهای اخیر به ارقام قابلتوجهی رسیده و برخی تخمینها آن را در سال ۱۴۰۳ بین ۱۵ تا ۲۰ درصد تولید ناخالص داخلی برآورد کردهاند. رشد نقدینگی هم در همین دورهها بین ۲۵ تا ۴۰ درصد در نوسان بوده است. این دو متغیر مستقل از توافق عمل میکنند و فشار تورمی خودشان را دارند.
روایت رسمی همچنین تمایل دارد اثر توافق را سریعتر از آنچه هست نشان دهد، چون این روایت بار سیاسی دارد و باید مشروعیت تصمیم دیپلماتیک را تأمین کند. این طبیعی است اما خطرناک هم هست، چون اگر انتظارات بیش از حد بالا برود و واقعیت پاسخ ندهد، سرخوردگی اجتماعی عمیقتری شکل میگیرد.
روایت منتقد از اقتصاد توافق نه از سر بدبینی که از سر تجربه صحبت میکند. این روایت اشاره میکند که توافق دیپلماتیک در بهترین حالت یکی از دهها متغیر اقتصادی را تغییر میدهد. ساختار اقتصاد سیاسی ایران، شامل شرکتهای دولتی و شبهدولتی مسلط بر بازار، رانتهای ریشهدار، نبود رقابت واقعی در بسیاری از بازارها و ضعف نهادی، مانعی است که فراتر از تحریم عمل میکند.
در دوره پس از برجام، سهم اشتغال در بخش خصوصی واقعی رشد قابلتوجهی نداشت. بهرهوری کل عوامل تولید در اقتصاد ایران بر اساس برآوردهای موجود، در یک دهه گذشته روند نزولی داشته است. سرمایهگذاری خارجی مستقیم هم حتی در اوج برجام به ارقام معنادار نرسید و بسیاری از شرکتهای خارجی به دلیل ریسکهای غیرتحریمی از ورود به بازار ایران خودداری کردند.

جنگ روایتها دقیقاً روی این نقطه حساس میجنگد. انتظارات تورمی یکی از قویترین نیروهای شکلدهنده به قیمتها هستند. اگر فروشندگان و تولیدکنندگان باور کنند توافق پایدار است و نرخ ارز کاهش مییابد، رفتار قیمتگذاریشان تغییر میکند. این تغییر رفتار خودش اثر واقعی دارد. اما اگر بازیگران اقتصادی، با تکیه بر تجربه تاریخی، توافق را موقت بدانند، قیمتگذاریشان بر اساس سناریوی بازگشت تنش خواهد بود.
بررسی رفتار بازار ارز پس از اعلام توافقهای دیپلماتیک مختلف نشان میدهد واکنش اولیه بازار اغلب مثبت است اما کوتاهمدت. در جریان مذاکرات وین در سالهای ۱۴۰۰ و ۱۴۰۱، نرخ ارز در مقاطعی کاهش یافت اما هر بار که روند مذاکرات با مانع روبرو شد، این کاهشها بهسرعت برگشت.
عوامل ساختاری متعددی اثر گشایش سیاسی را کند میکنند. اول، ساختار واسطهگری در توزیع کالا در ایران لایههای متعددی دارد که هر کدام حاشیه سود خودشان را حفظ میکنند. دوم، کالاهایی که با نرخ ارز بالاتر وارد شدهاند روی قفسهها هستند و تا زمانی که این موجودیها تمام نشود، قیمتهای جدید اعمال نمیشوند. سوم، قیمتگذاری دستوری در برخی بازارها از یک طرف سیگنال قیمتی را مخدوش میکند و از طرف دیگر انگیزه عرضه را کاهش میدهد.
چهارم و مهمتر از همه، ناترازی انرژی در اقتصاد ایران یک هزینه پنهان اما سنگین است که مستقل از توافق به تولید و توزیع کالا فشار میآورد. برآوردها نشان میدهد هزینه ناترازی انرژی در ایران به دهها میلیارد دلار در سال میرسد، رقمی که هیچ توافق دیپلماتیکی نمیتواند بهتنهایی آن را جبران کند.
در این جنگ روایی، نه روایت خوشبینانه رسمی و نه روایت منتقدانه، بهتنهایی تصویر کاملی ارائه میدهند. روایت رسمی بدون توجه به موانع ساختاری، واقعیت را سادهسازی میکند. روایت منتقد هم اگر به نقطهای برسد که هر گشایشی را بیاثر بداند، از واقعیت فاصله میگیرد.
پیروز واقعی روایتی است که با دادههای زندگی مردم همخوانی داشته باشد. اگر شش ماه پس از توافق، شاخص قدرت خرید خانوارهای دهکهای پایین تغییر قابلاندازهگیری نداشته باشد، روایت رسمی اعتبار خود را از دست میدهد. در این صورت نهتنها سرمایه سیاسی توافق هدر رفته، بلکه بدبینی عمیقتری نسبت به هر گشایش بعدی شکل میگیرد.
اقتصاد توافق یک مفهوم واقعی است اما مشروط. توافق دیپلماتیک پیششرطی لازم برای بهبود شرایط اقتصادی است، نه شرطی کافی. این گشایش تنها زمانی به سفره مردم میرسد که با انضباط مالی، مهار رشد نقدینگی، کاهش کسری بودجه و اصلاح ساختارهای رانتی همراه شود. بدون این اصلاحات، حتی بهترین توافق دیپلماتیک هم از فیلتر ناکاراییهای ساختاری گذر میکند و به جای سفره مردم، در جیب واسطهها و بازیگران رانتخوار مینشیند. جنگ روایتها بر سر اقتصاد توافق در واقع جنگ بر سر این پرسش است که آیا اراده سیاسی برای آن اصلاحات هم هست یا نه.