
نشان تجارت - مینا قدرتی: اگر در پیادهروهای کلانشهرها قدم بزنید، یک ویژگی مشترک در چهرهها به چشم میآید: نوعی «سنگینی» نامحسوس. انگار باری بر دوش همه است؛ باری که نه از کارِ فیزیکی، بلکه از جنسِ نوعی خستگیِ وجودی است. لبخندها در خیابان کمیاب شدهاند و تنشهای کلامی در برخوردهای کوچکِ روزمره، جای تعارفات معمول را گرفتهاند. اما چه چیزی باعث شده است که جامعه ما به وضعیتی از «خستگی مزمن» دچار شود؟
انسان برای دوام آوردن و شاد بودن، به «امیدِ تغییر» نیاز دارد. وقتی جامعه در یک «وضعیت تعلیق» طولانیمدت قرار میگیرد، یعنی زمانی که برنامهریزی برای آینده (از خرید یک وسیله ساده گرفته تا تصمیم برای ازدواج یا مهاجرت) به یک قمارِ پرریسک تبدیل میشود، انرژی روانیِ افراد صرفِ «نگهداشتنِ وضعیت موجود» میشود. این «ماندن در وضعیت بقا»، جایی برای خلاقیت، شادی و لبخند باقی نمیگذارد. ذهنِ خسته، مدام در حال اسکن کردنِ تهدیدهای احتمالی است و این یعنی تعطیلیِ بخشِ لذتجوی مغز.
در جامعهای که تورم، سرعتِ دویدنِ افراد را برای رسیدن به خطِ شروعِ زندگی بیشتر میکند، مردم به «دوندههای دوی استقامت» تبدیل شدهاند. وقتی بخش بزرگی از زمان و توان ذهنی یک فرد صرف «تأمین نیازهای اولیه» میشود، خستگیِ ناشی از آن، یک خستگیِ «تجمعی» است. این استهلاک، سعهصدرِ افراد را در تعاملات اجتماعی به شدت کاهش میدهد. در خیابان، ترافیک، صفِ خرید یا یک برخورد ساده، نه به عنوان یک اتفاق گذرا، بلکه به عنوان «موانع اضافه» بر سر راهِ معیشت دیده میشوند. نتیجه؟ عصبیتی که دیگر جایی برای لبخند باقی نمیگذارد.
ما در عصری زندگی میکنیم که دسترسی به اخبار ناگوار، لحظهای است. روانشناسان از اصطلاحی به نام «خستگی همدلی» یاد میکنند. وقتی فرد مدام با اخبارِ فقر، حوادث، بیعدالتیها و فشارهای اجتماعی بمباران میشود، مکانیسمهای دفاعیِ روانیاش به سمت «بیحس شدن» میروند. این بیحسی، مکانیسمی برای بقاست تا فرد بتواند به زندگیاش ادامه دهد، اما هزینهاش از دست رفتنِ «گرمیِ عواطف» در سطح عمومی است. ما برای محافظت از خودمان در برابرِ دردهای جامعه، ناخودآگاه دیوارهایی دور خودمان میکشیم و این دیوارها، مانعِ تبادلِ لبخند و مهر میشوند.
شادی و لبخند، محصولِ وجودِ «فضاهای رهایی» است؛ جاهایی که فرد برای ساعتی، نقشِ «نانآور»، «کارمند» یا «مضطربِ اجتماعی» را کنار بگذارد. وقتی فضاهای عمومی که در آن تعاملاتِ غیرتجارتی و فارغ از فشار وجود داشته باشد کم میشود، یا تفریح و دورهمی به یک «هزینه سنگین» تبدیل میشود، جامعه به سمت نوعی انزواگراییِ جمعی حرکت میکند. در این تنهاییِ جمعی، لبخند زدن به یک غریبه در خیابان، نه یک رفتار دوستانه، بلکه به رفتاری «عجیب» یا «پرخطر» تبدیل میشود.
خستگیِ جامعه، یک انتخاب نیست؛ یک واکنشِ بیولوژیک و روانی به فشارهای محیطی است. برای بازگشت لبخند به خیابانها، فقط «توصیههای اخلاقی» کافی نیست. جامعه نیاز به «تزریق امید از طریق ثبات» دارد. تا زمانی که اضطرابِ معیشت و ناامنیِ آینده وجود دارد، لبخند زدن یک «لوکسِ گرانبهاست» که خیلیها توان پرداخت هزینهاش را ندارند.
بازپسگیریِ فضاهایِ کوچک: تمرکز بر معاشرتهای کوچک و محلهمحور که فشار مالی کمتری دارند.
سمزداییِ خبری: محدود کردنِ میزانِ ورودیهای اخبارِ ناگوار برای حفظ سلامتِ روانِ شخصی.
به رسمیت شناختنِ رنج: قبول کنیم که «خستهایم»؛ پذیرشِ اینکه «اوضاع سخت است»، اولین قدم برای این است که در برخورد با دیگران، کمی مهربانتر و صبورتر باشیم.
شاید امروز لبخند زدن در خیابان، یک «کنشِ قهرمانانه» باشد. وقتی شرایط بیرونی سخت است، لبخندِ ما به غریبهای در مترو یا خیابان، نوعی اعلامِ حضورِ انسانیت است؛ یادآوریِ این نکته که «ما هنوز ماشینِ تولیدِ استرس نیستیم». شاید اگر هر کدام از ما، سهمِ کوچکی از این مهربانیِ مغفولمانده را به خیابان برگردانیم، این زنجیره فرسایش، کمی کندتر شود.